غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
529
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
الدر گزينى امرا و اركان دولت سلطانى را بانواع خدمات لايقه و اصناف تنسوقات رايقه ممنون ساخت تا جلال الدين را معزول گردانيده او را بر مسند وزارت نشاندند و شمس الدين با وجود عدم استحقاق و قابليت تا اواخر ايام دولت سلطان محمد به آن امر اشتغال داشت و فوت او و سلطان در عرض يكهفته روى نموده نقلست كه در آن ايام كه شمس الدين خواطر اكابر و اصاغر را بوزارت خود مايل گردانيد و جلال الدين اين قطعه گفته نزد سلطان روانساخت قطعه خصمم ز بهر تربيت خويش و عزل من * بفريفت خلق را بزر و سيم بيكران خصمم اگر بسيم و زر خويش واثقست * من بنده واثقم به خدا و خدايگان اما هيچ فايده بر آن مترتب نگشت و جلال الدين معزول شده اين قطعهء ديگر بخاطرش گذشت قطعه عشوه دادى مرا و بخريدم * لاجرم باد دارم اندر دست در تو بستم دل و ندانستم * كه دل اندر خداى بايد بست و قاضى شروان بعد از عزل جلال الدين در باب مدح و تسلى خاطر او اين ابيات گفته نزد وى فرستاد ابيات در خواب دوش مسند صدر جهانيان * با بنده گفت خواجه مرا ياد مىكند گفتم كه شاد باش كه فردا بكام دل * پشت مباركش دل تو شاد مىكند و جلال الدين در كنج انزوا مىبود تا آنزمان كه از عالم رحلت نمود ذكر سلطان معز الدين سليمانشاه بن محمد بن ملكشاه برهان امير المؤمنين چون سلطان محمد بن محمود عزيمت عالم آخرت نمود امرا و اركان دولت بر سلطنت سليمانشاه بن محمد اتفاق كرده قاصدى بموصل فرستادند تا او را بهمدان آورد و سليمانشاه در ماه ربيع الاول سنه خمس و خمسين و خمسمائه بدار الملك رسيده لواء پادشاهى مرتفع گردانيد و جهت جذب خاطر اتابك ايلدگز ملك ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملكشاه را كه پسر سببى اتابك بود ولىعهد خويش ساخت آنگاه ببسط نشاط عيش اشارت كرده در صباح و رواح بشرب راح و مشاهدهء عارض صباح و ملاح مشغولى نموده از ضبط مملكت و استمالت سپاهى و رعيت فراغت ورزيد و باغواء عز الدين قيماز و نصرة الدين آقسنقر قصد گرفتن موفق گرد بازو كه از جملهء اعيان امرا بود فرمود و موفق بر ما فى الضمير صاحب تاج و سرير مطلع شده باتابك ايلدگز پيغام داد كه مناسب آنست كه ملك ارسلان تخت مملكت را بوجود خود بيارايد تا فتنهها آرام يافته دست ستم روزگار ابواب فساد نگشايد و اتابك به اين امر همداستان گشته از آذربايجان در مرافقت ملك ارسلان روى بجانب همدان نهاد و چون نزديك بدان بلدان رسيد ساير اركان دولت كه بسبب شرب مدام سليمانشاه از ملازمتش متنفر شده بودند با زمانه يار گشتند و آن پادشاه ساده را گرفته در قلعه همدان محبوس كردند و سليمانشاه در آن محبس فى سنهء سته و خمسين و خمس مائه وفات يافت اوقات حياتش چهل و پنجسال بود و زمان سلطنتش ششماه و كسرى وزارتش تعلق بشهاب الدين حامدى داشت و شهاب الدين در آخر عمر بنابر قصد بعضى از امرا شهيد شد